|
❤"❤یه زندگی،رنگ خدا ❤"❤ | ||
|
سلام به همه دوستان
حالتون خوبه؟ خب خدا رو شکر جونم براتون بگه که بنده الان کمی تا قسمتی سرشار از انرژی هستم ،چون هفته گذشته رو طبق قرار رفتیم دیار خودمون! وپیش مامانمون اینا با اینکه ۴ روز بیشتر نبود ولی خیلی تو عوض شدن روحیه ام تاثیر داشت خدا رو شکر دوباره از شنبه روز از نو و روزی از نو شد و باز همسری رفت دنبال کسب علم و منم تو خونه تنها شدم! تقریبا همه روز رو لب تاب جلوم بازه و چشام توشه! حالا یا اخبار سیاسی می خونم تازه!!تازگی ها از رو یه وبلاگ باغچه داری هم می کنم ولی بازم به نظرم وقتم کاملا داره هدر میره به جز وقتی که یه مسئله اخلاقی و دینی رو می خونم،ویا یه چیزی یاد میگریم بقیه ی این تنهایی باعث بی حوصلگی و در نتیجه هدر رفتن وقتم میشه خلاصه امروز! از اون روزها بود که بیشتر از ۵ساعت توخونه تنها بودم و صبح هم که همسری منزل بود ،داشت درس می خوند و باز من تنها بودم به نوعی برای همین سفارش نهار رو از همسری گرفتم و به نوعی چون داشت درس می خوند براش امتیازی قائل شدم که سفارش بده نهار چی دوس داره خلاصه بانویی که ما باشیم رفتیم تو آشپزخونه و لب تاب جان رو هم بردیم نشوندیم رو کابینت و دستور خمیر پیتزا رو آوردیم و دست به کار شدیم! دو تا پیتزا درست کردم یکی پیتزا بادمجان یکی هم ژامبون! قیافشون خوب شده بود و از اون بهتر طعمشون،جاتون خالی بعدش هم نوش جان فرمودیم بعد که دوباره تنها شدم هم با اجازتون یه فیلم دیدم!که کاش نمی دیدم!این روزا که فیلمای ایرانی غیر از اونایی که نقدشونو میخونم و آگاهانه میرم ببینمشون حالا یا سینما یا خونه!بقیه اصلا ارزش دیدن ندارن و همش یه مشت هجو و لودگی و بی بندوباریه بعد هم یکم استراحت و بعدش هم رسیدیم به قسمت خوب ماجرا که رفتم تو کارِ امتحان کردن قالبای تازه ای که خریده بودم و یه کوکیز خوشمزه پختم و یه شام سبک هم که این روزا اختراعش کردم هم آماده کردم و یه شربت خنک هم برای همسری که وقتی خسته اومد خونه وبا اون رفتم استقبالش خلاصه مث یه کدبانوی خوب منتظر شدم همسری جانم اومد خونه و شربت وخورد و اذان رو که دادن نماز رو خوندیم و بعد هم شام و بعد از اون هم چای با کوکیز سورپرایز یه بیسکوییت نسکافه ای که گردو هم توش بود وبرای بار اول خیلی راضی بودم هم از شکلش هم از طعمش اینم عکسش:
خوشگل نیستن خدایی؟؟ اینم پیتزای بادمجان که بر خلاف انتظارم حتی از اون یکی ژامبونه هم بهتر شده بود وطعمش عالی بود
اینم که پیتزای ژامبون
خلاصه این روزا خانومی شدم برا خودم!!!! همسری انقد ذوق می کنه که من دنبال چیزای جدیدم،همش میگه اینها هنره ها ،هر کسی نداره ،قدر خودتو بدون البته فداش بشم همیشه بیشتر از اونی که من انتظار دارم ازم تعریف می کنه و ذوق زده میشه خودمم میدونم اینکه آدم از رو دستور یه چیزی رو درست کنه هنر نیست پی نوشت: این تنهایی یه سودهایی هم داشته بعد از مدتها این دست واون دست کردن شروع کردم به سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری فعلا دو تا کتاب رو خوندم خدا رو شکر تازگی ها شروع کردم یکم بعد از نماز قرآن می خونم،یعنی هر دفعه سعی می کنم حدود ۵۰ آیه بخونم ، توی مسجد هم از این جزء قرآن های نذری که می دادن دو تا گرفتم که باعث انگیزه برای قرآن خوندنم بشه،چون خیلی آرامش خوبی داره الحمدلله رب العالمین خدایا برای همه چیز شکر برچسبها: کدبانو, دیار غربت, پیتزا [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 23:9 ] [ زری ]
سلام بردوستان عزیز امیدوارم که همگی خوبِ خوب باشید و خانومای عزیز هم کادوهای خوشگل خوشگل گرفته باشن ما که هنوز مراسم کادو گرفتن رو انجام ندادیم یعنی چون ما تو شرایط خاصی هستیم قرار شد که با انتخاب خودم هدیه رو بخریم!به چند دلیل!: 1- ما دانشجوییم 2-در دیار غربت زندگی می کنیم و غیر از خدا هیچ کی نبودیم!! 3-همسری بسیار بسیار سرش شلوغه!و درس و کار و...وقتی براش نمیذاره واقعا که بتونه یه سورپریز رو برنامه ریزی کنه 4-می خواد منو ببره مامانمو ببینم (12ساعت راهه وگرنه همسری در گل و کادو خریدن لنگه نداره،از همون اول عقدمون همش با کادوهای خوشگل که البته هیچ کدوم لزوماً خیلی گرون قیمت نبودن، وقت وبی وقت منو شرمنده ی مهربونیاش کرده هنوزم ماهگرد عقد وعروسیمون کادو می گیره برام خودم بهش اصرار کردم که عزیزم اینجوری کارِ منم سخت میشه!
چون اینطوری منم باید هدیه می گرفتم و انتخاب هدیه برای آقایون از هر کاری تو دنیا سخت تره!قبول دارید!؟؟؟
به هر حال: روزتون مباررررررررررک خانومای عزیز فقط! مهمه که همسری ها یادشون باشه که روزمون رو تبریک بگن!اینکه کادو چقدر پولش بوده مهم نیست،این که چقدر علاقه اش پشتشه
پی نوشت: این شب چه شده بهشتیان سرمست اند بر درب بهشت طاق نصرت بستند از چهره ی شاد وخنده هاشان پیداست آماده ی دیدار "عزیزی"هستند فاطمه(س) زمانی به ازدواج با امام علی(ع) پاسخ مثبت داد که علی(ع) هیچ سرمایه ای نداشت و تنها دارایی او برای ازدواج، یک زره بود که آن هم صرف تهیه ی وسایل ضروری زندگی مشترکشان شد که عبارت بود از: حصیر، لیوان، گلیم، کوزه، آسیاب دستی، مشک، پوست گوسند، پرده و... اینم عیدی: الگوهای رفتاری حضرت زهرا(س) در خانواده http://www.hawzah.net/fa/MagArt.html?MagazineArticleID=81301&MagazineNumberID=6792 برچسبها: میلاد حضرت زهرا, روز زن, مبارک, همسری مهربون [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:49 ] [ زری ]
نمی دونم من که معمولا همه میگن خوب حرف می زنم یکی از دلایلی هم که سه ماه اینجا بدون نوشتن مونده همینه! البته فقط یکی از دلایل!!! اینطور که شواهد و قرائن نشون میدن آخرین پستی که گذاشتم یه هفته بعد از عروسی من و آقای همسر عزیز تر از جان هستش اونم از منزل مادر همسری دلیلش هم اینه که ما یه هفته بعد از عروسی به خاطر ارشد خوندن همسری خونه ی نازنینمون رو ول کردیم واومدیم در دیار غربت مستاجر شدیم یعنی اگه مهربونیا و توجه های همسری نبود نمی دونم چه بلایی به سرم می اومد تو این سه ماه که تااااازه یه ماهه عید رو هم منزل خودمون رفتیم!! حالا هم که یکمی حالم بهتره برا اینه که هفته ی آینده همسری کاراشو راس وریس کرده که منو ببره پیش مامااااااانم از این گفتم که به من نمیاد دلتنگ بشم! که من معمولا توی چهارسال دانشجوییم خیلی فعال بودم و هر برنامه ی کشوری ای که از طرف بسیج بود رو شرکت می کردم و تو این مورد هم خدایی خانوادم خیلی همکاری می کردن ،بعد هم که مسئول شدنم و....باعث شد خیلی مستقل تر بشم برای همین فکرش رو هم نمی کردم که یه روزی اینطور دلتنگ بشم فعلا برای دوباره نوشتن شروع خوبی بود!! ببخشید که انقد نگارشم بده،خودمم می دونم!اینجا اذان شده !میرم دیگه!ولی میام و از این دیار غربت !!!بیشتر می نویسم شاید کمک کنه به بهتر شدن حالم خدافظ
برچسبها: دلتنگی, دیار غربت, همسری مهربون [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 20:2 ] [ زری ]
سلام سلام فکر کنم بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشتم! وقت گذاشتن شکلک نیز هم! فعلا !! نوشت:سه شنبه گذشته عروسی من وجناب همسری به خوبی و خوشی خدا رو شکر برگزار شد:) هر وقت انشالله برای خونه ی خودمون نت گرفتیم شرح ما وقع رو خواهم نوشت ;) الان فعلا این نت از خانه ی مارد همسری ایناس:) تو این 9 روز که از عروسی مون می گذره همه ی لحظه هاش پر بوده از خوبی ها ومهربونی های هم خانواده هامون وهم خود همسری جانم دلم می خواد همه رو بنویسم تا یادم بمونه البته الان نه!وقتی نت خریدیم :)) همسری نوشت❤:عزیییییییییییییییزم عروسیمون مبارک ❤
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 14:14 ] [ زری ]
امروز جمعه است و فردا جهازمو از خونه بابام میبرن از غروب به اینور خیلی دلم گرفته،چندین بار نتونستم جلوی اشکمو بگیرم :( خیلیییی دلم تنگ میشه از بس که کارا یه دفعه ای شد و ما هم یکم شرایط ابتدای زندگی مون خاصه یکم کارامون سنگین تره دعا کنید برامون:) همسری نوشت:این روزا پره از بی حوصلگی های من و صبر و درک بی نهایت تو ممنونم عزیزم خدایا به خاطر همه چیز ....شـــــــــکرت
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 23:20 ] [ زری ]
سلام سلام داریم برای عروسی آماده میشیم این ماه عروسی من وهمسری هستش دعامون کنید یه چیزی هست که بعدا کامل توضیح میدم یه کارت دعوت برای امام زمانمون بعدا میام ومی نویسم الان خیلی سرم شلوغه نتم هم تموم شده،این نت قرضیه :)) دعامون کنید خدانگهدار
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 20:31 ] [ زری ]
مدونا به" نادر" جایزه گلدن گلاب می دهد اوباما به "مصطفی" بمب مغناطیسی! عجب روزگاری این روزها همه هدیه می دهند فرقش بین "این " و"آن"است فقط و فرق بین "این " و" آن " "راه"شان است! و "ره"بر شان... حالا تو تصمیم بگیر!: "جدایی" نادر از سیمین "هنر"می خواهد یا این پسر از پدر!؟؟؟
بخوایند ( + ) برچسبها: شهید مصطفی احمدی روشن جدایی نادر از سیمین [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 1:8 ] [ زری ]
من وهمسری رفتیم تو مغازه لباس فروشی تا من کادویی که مامان همسری برام در نظر گرفته بود رو پروو کنم
که متاسفانه نه اندازه اش نه رنگش مناسب نبود نخریدیم واومدیم بیرون این شکلی! از در مغازه که اومدیم بیرون ،رو به رو یه نونوایی داشت نون می پخت من : اِ نون تازه! همسری: برم بگیرم برات عزیزم؟ من:نه عزیزم الان که برسیم خونه وقت نهاره! نمی خواد همینطوری یه چیزی گفتم رفتیم سوار ماشین و پیش به سمت خونه ی ما برای نهار! سر راه نزدیک خونمون همسری جلوی خشکشویی نگه داشت که کتشو بده برای اتوبخار همسری:میای تو عزیزم؟ من: نه واسه چی ؟یه دقیقه که بیشتر نیست ! من: (تو ماشین) که دیدم همسری دیر کرد!۵-۶دقیقه بیشتر طول کشید،دیدم نیومد!دیگه داشتم بی حوصله میشدم،که از تو آینه نگاه کردم ببینم چرا نمیاد!؟ که دیدم: همسری عزیییییییییزم وایساده در نونوایی و داره از آقاهه نون تازه میگیره ،وای تو اون لحظه انگار همه دنیا ر. بهم دادن همسری اومد و گفت:بیا عزیزم دیدم دلت نون خواسته،گفتم بگیرم برات من:واااااااای عزیزم ممنون همسری نوست:عزیزم همین که حواست به من هست،همین که دوست داری و برات مهمه هر چی میخوام برام آماده کنی،برام یه دنیاست،حالا این خواسته می تونه یه نون تافتون باشه یا یه کوه طلا [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 0:29 ] [ زری ]
اینکه به خاطر هر کار کوچیکی که همسرمون برامون انجام میده ازش سپاسگزار بشیم
اینکه با این کار همسرمون بفهمه چقدر برامون مهمه اینکه همسرمون بدونه همه ی خوبی هاشو میبینیم وبرامون ارزش داره همه اینها باعث یه عشق ناب میشه یه حسی که با هیچ چیز تو دنیا عوضش نمی کنی آخرشبه و من خونه همسری اینا هستم که به خواهر همسری میگم :میای بریم گفت :باشه خیلی خوبه ولی یکی باید باهامون بیاد،تازه ما که فقط یه دو چرخه داریم!چیکار کنیم؟؟؟ من : همسرییییییییییییییی جان چی کار کنیم ؟؟ همسری: من:( فکر کردم حتما میخواد بگه نه ! همسری: خب یه فکر خوبی دارم! اینجوری هم من همراهتونم هم هیجانش بیشتره من وخواهر همسری : در خیابان (دور اول) : همسری با موتور ،من هم همچنین خواهر همسری هم با دوچرخه تا سر بلوار بعدش من وخو اهر همسری جامونو عوض کردیم و ایندفعه من طول بلوار رو دوچرخه سواری کردم و تمام نیم ساعتی که دوچرخه سواری کردیم همسری هم پا به پای ما با موتور اومد (الهی فداش شم ،با اینکه هوا خیلی سرد بود بعد از اینکه من و خواهر همسری خسته شدیم از تفریح و دوچرخه سواری گفتیم بریم خونه ،همسری هم گفت باشه توی راه که در خونه بودیم ، همسری یه لحظه برگشت و گفت :عزییزم ممنون که باعث شدی امشب بهمون خوش بگذره من : من (در دلم ):من که کاری نکردم!تازه به پیشنهادم به خاطر خودم بود! من:خواهش می کنم عزیزم،به منم خیلی خوش گذشت ،ممنون که همراهیمون کردی . . . همسری نوشت:عزیزم ،بعضی وقت ها تو به خاطر چیزایی از من تشکر می کنی که خودِ من فکر نمی کنم اصلا کار مهمی کرده باشم
پ ن : باید بگم که بلوار جلوی خونه همسری یه جورایی مخصوص پیاده روی برای خانم هاست! یعنی چون منطقه وسیعیه راحت میشه بدون مزاحمت دوچرخه سواری کرد اونجا،البته ما هم ساعات پایانی شب رو انتخاب می کنیم که خلوت ِ خلوت باشه،وهمچنین یه پوشش مناسب که بتونه جای چادر رو برای موقع دوچرخه سواری برامون بگیره [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 22:32 ] [ زری ]
![]() ... مسئلهى خانواده، مسئلهى بسیار مهمى است؛ پایهى اصلى در جامعه است، سلول اصلى در جامعه است. نه اینكه اگر این سلول سالم شد، سلامت به دیگرها سرایت میكند؛ یا اگر ناسالم شد، عدم سلامت به دیگرها سرایت میكند؛ بلكه به این معناست كه اگر سالم شد، یعنى بدن سالم است. بدن كه غیر از سلولها چیز دیگرى نیست. هر جهازى، مجموعهى سلولهاست. اگر ما توانستیم سلولها را سالم كنیم، پس سلامت آن جهاز را داریم. مسئله اینقدر اهمیت دارد. ....ادامه مطلب ادامه مطلب [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 13:46 ] [ زری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||